تبليغاتX
روزمرگی

روزمرگی

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز                    چه توان کرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 19:20  توسط عبدالرضا 

 جنگ آغاز شده است... اني اعظکم بواحده... خدا کند اين بار فرياد علي بلند نشود بر مالک که مالک برگرد... اين سو پر از مکر است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 18:9  توسط عبدالرضا  | 

می نالم: خسته ام و کناری ام (یا رو به رویی ام) میگوید: تو کی خسته نیستی و من تنها جوابی که دارم این است که آدم گاهی خسته تر است ومن الان در آن گاهی هستم.

با خودم فکر میکنم شاید این همه در هم شدگی و غمزدگی از سر بی رغبتی و نارضایتی از نوع کاری است که گرفتار آنم و آیا دیگرانی که چون من پلاسیده نیستند از کاری که می کنند راضی اند وبه شغلشان دلخوش . و کدام از دوستانم  می تواند به من بگوید چگونه میتوانم با این همه نفرتی که از همه اشتغالاتم دارم ؛ راه به سلامت بروم و اینهمه مخ به در و دیوار نکوبم .

این چند خط که نوشتم از سر گریز از سیاسی نویسی بود که دارد خفه ام میکند این هوای سیاست زده دور و برم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 12:29  توسط عبدالرضا  | 

بدجوری سخت می گذرد، این روزها؛ به دو صد دلیل. یکی از آن دو صد، همین خفه خون گرفتن خودآزارانه است. شاید برای بسیاری، تنها شنیدن و یا دیدن و هیچ در تایید یا انکار دم برنیاوردن کار سختی نباشد اما برای بیچاره ای چون من که عادت کرده ام به هیچ چیز بی تفاوت نباشم، این دم برنیاوردن به زنده به گوری میماند.

این دوره انتخابات برای من تمرین خوبی برای خفقان گرفتن است. مشتی اراجیف بشنوی ، انبوهی ریاکاری ببینی و با خودت قرار گذاشته باشی که به رسم ریاضت نادیده و ناشنیده بگیری، کم از زنده به گوری نیست. دروغ گفتن ها و نقش بازی کردن ها و تمامی مقدسات مردمان را به بازی گرفتن ها ، چندان از در و دیوار اطرافم می بارد که زبان به کام دوختن بهترین و شاید شایسته ترین رسمی است که میتوانم به جای بیاورم. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 18:51  توسط عبدالرضا  | 

مستان سلامت می‌کنند          جان را غلامت می‌کنند
مستی ز جامت می‌کنند          مستان سلامت می‌کنند

غوغای روحانی نگر          سیلاب طوفانی نگر
خورشید ربانی نگر          مستان سلامت می‌کنند

آن میر غوغا را بگو          وان شور و سودا را بگو
وان سرو خضرا را بگو          مستان سلامت می‌کنند

ای آرزوی آرزو          این پرده را بردار ازو
من کس نمی‌دانم جز او          مستان سلامت می‌کنند

ای ابر خوش باران بیا          ای مستی یاران بیا
ای شاه طراران بیا          مستان سلامت می‌کنند

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 11:4  توسط عبدالرضا  | 

در ميكده‌ام؛ دگر كسي اينجا نيست \ واندر جامم دگر نمي صهبا نيست

مجروحم و مستم و عسس‌ مي­بردم \ مردي، مددي، اهل دلي، آيا نيست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 14:42  توسط عبدالرضا  | 

من کرمان نیستم. و این جایی که هستم کاملا خر تو خر است. و اگر چه این تو در همی حسابی آدم را کلافه و چروکیده می کند اما یک ویژگی دارد و آن این که در صدا و سیما نیستی و از کلنجار رفتن با کارکنان عزیز تلویزیون در امانی. ( این کارکنان اعم از مدیران و برنامه سازان و کلیه عوامل خوب و مهربان و...)

شروع که کردم میخواستم انبوهی کلمات بنویسم اما نه حالی هست و نه مجالی ... 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 17:57  توسط عبدالرضا  | 

چند وقتی است یک بیت شعر زیبا از جناب نیک نفس زده ام به دیوار اتاقم. حالا هم در پاسخ به همه دوستان که از چند وچون فعالیتم در این دوره انتخابات سوال می کنند همان را می نویسم:

                                                                    سرماست؛بپا که بی جهت یخ نکنی    این سوزن زنگ خورده را نخ نکنی! 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 10:55  توسط عبدالرضا  |