تبليغاتX
روزمرگی

روزمرگی

بازار بدل فروشان به این سادگی به سردی نمی گراید. این توافق ما بود در روزمرگی گذشته. اما چرا !؟ چرا این ماجرای تاریخی بدلی سازی و بدلی فروشی تا هنوز ادامه دارد و انگار تا همیشه کش خواهد آمد. چگونه با این که هیچ صاحب خردی و هیچ مدعی فهم و شعوری حاضر نیست، اصل را وانهد و بابت بدل بهایی بپردازد. واضح است که چرای من از دلیل خریداران بدل است والا برای فروشندگان، نیاز به جستجوی دلیل نیست. همه انواع انگیزه ها می تواند من و شما را به بدل فروشی بکشاند.

به گمان من، سّر رونق بدل فروشی در تنها وجه مشترک بدل و اصل است؛ ظاهر.

 بدلی ها ظاهری همانند اصل دارند، یا نه؛ گاهی حتی ظاهری خوش تر و اصل تر از اصل دارند. همه ماجرا همین است.

آن جا که خریداران، تنها ملاک گزینش خود را ظواهر بگیرند، راه پیش پای بدل فروشان باز است. ما، به شدت ظاهرزده ایم و این ظاهرزدگی، روزگاری است که ما را دچار بدلی جات کرده است و البته تا از این پوسته پرستی، پا فراتر نگذاریم، دستمان از هرچه اصل و اصالت تهی خواهد ماند.

فراوان سراغ دارم و سراغ دارید، ظاهر آراسته و نیکی را که هیچ نسبتی با باطن و باور خود ندارد. و البته سراغ داریم نماهای نه چندان خوش و چشم نوازی را که در درون خویش انبوه زیبایی ها و دلنوازی ها را پنهان داشته اند و تا کسی از ظاهر ایشان نگذرد و راه به درون پیدا نکند، چیزی از آن همه نیکی را نشانش نمی دهند.  

ما به شدت ظاهرزده‌ايم. و باور کنيد که اين قناعت به ظواهر در همه‌ي وجوه حياتمان ريشه دوانده است. نه فقط نيک و بد معاشمان به بلاي ظاهرپرستي مبتلاست که همه‌ي دين و دنيامان از همين دلبندي به ظاهر فاسد شده است. شايد شد که در مجالي ديگر، قدري از فرمايشات حضرات معصوم (عليهم‌ السلام) در گريز از ظاهرزدگي را برايتان بنويسيم تا روشنمان شود که تا کجا از آن چه قرار بوده باشيم، به دور افتاده‌ايم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 11:16  توسط عبدالرضا  | 

در شماره‌ي گذشته‌ي روزمرگي که وعده مي‌کردم، بنا داشتم برخي تشکيلاتي را که از اهداف خود دور مانده‌اند و کاملاً به شکل بدلي نقش ايفا مي‌کنند، برايتان نام ببرم و شرح دهم. اما الان که دارم روزمرگي اين شماره را مي‌نويسم، کاملاً و کلاً پشيمان شده‌ام و البته يادتان باشد که پشيمان شدن هزار و يک دليل مي‌تواند داشته باشد و لزوماً از سر ترسيدن نيست. منظورم اين است که مي‌شود به جاي کلمه‌ي ترسيدن، کلمات مناسب‌تري پيدا کرد، مثلاً پرهيز از سوءتفاهم.

واقعيت اين است که وقتي شما در خصوص عملکرد اشتباه يا ناقص يک دستگاه اظهارنظر کنيد، حتي اگر براي اثبات نظر خود ادلّه بسيار محکم و متقني هم داشته باشيد، دوستان شما در آن دستگاه يا اداره، بيش و پيش از آنکه به نظر شما توجه کنند و به دلايل شما بينديشند و به فکر درستي يا نادرستي سخن شما و يا زبانم لال به فکر اصلاح رويه‌ي دستگاه مذکور باشند، به اين مي‌انديشند و به دنبال اين مي‌گردند که شما با چه هدفي اين چنين نظري را ابراز کرده‌ايد و چرا به دنبال تضعيف و تخريب بود‌ه‌ايد و چرا همان جور که مصوب شده است، فکر نمي‌کنيد و اصلاً چرا بدون هماهنگي فکر مي‌کنيد و چرا قبل از اظهارنظر، هماهنگ نمي‌کنيد و همين مي‌شود منشأ آن سود تفاهمي که عرض کردم، بايد از آن پرهيز کرد؛ چرا که دوستان شما بلافاصله و بسيار آسان و سريع به نتايجي در مورد شما دست پيدا مي‌کنند که خودتان نيز شگفت زده خواهيد شد.

چنان تصويري از شما در ذهن خود و ديگران خواهند ساخت که خود شما نيز با ديدن آن تاييد مي‌کنيد که آدم مغرض، معيوب و ناسالمي هستيد و اصلاً به صلاح نيست که ادامه پيدا کنيد! و در عوض آنها انسان‌هاي کاملاً سالم و صالحي هستند که بايد کاملاً و کلاً ادامه‌ پيدا کنند و اصلاً خيلي بهتر است که همه چيز در ادامه‌ي ايشان باشد و ايشان در ادامه‌ي همه چيز. آيا من مي‌توانم درباره‌ي نقش بدلي همين عزيزان بزرگوار ادامه‌دار، چيزي بنويسم و بگويم که اينان در واقع قرار بوده چه کساني باشند و الان به جاي چه کساني نشسته‌اند و چه عناوين بدلي‌اي را يدک مي‌کشند؟ شما از اين دست انسان‌هاي شريف بسيار خوب بدلي سراغ نداريد؟! سرتراشيدگان مدعي قلندري که از قلندري جز سر تراشيده در ظاهر، هيچ بهره ندارند و البته مجالِ نه تنها گفت و شنفت که حتي تنفس را نيز بر قلندران سر نتراشيده تنگ کرده‌اند.

مجالي اگر شد خواهم نوشت که چرا بدلي‌جات عموماً بيش از اصل، رونق مي‌يابند و چه طور هيچ گاه گرمي بازار بدلي فروشان به سردي نمي‌گرايد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 8:52  توسط عبدالرضا  | 

بدلکاری از حرفه‏های سینماست. مردانی (یا شاید زنانی) در نقش بازیگران اصلی، دست به کارهای خطرآفرین و حادثه‏آور می‏زنند که بازیگران اصلی از انجام آن عاجزند. اینان در واقع بدل بازیگران عمل می‏کنند.

ما انگار این روزها در یک فضای کاملاً بدلی زندگی می‏کنیم. من به هر طرف که نگاه می‏کنم و سراغ هر چه که می‏روم، انگار بدلی‏جات می‏بینم. این بدلی‏خوری، بدلی‏پوشی، بدلی‏سواری و بدلی گویي، در همه‏ی چپ و راست و بالا و پایین زندگی‏مان رسوخ کرده و انگار بخش تفکیک ناشدنی این زندگی برزخی ماست.

شاید این دست و پا زدن میان سنت و مدرنیته راهی جز همین زندگی بدلی برایمان باقی نگذاشته است.

آن چه می‏خوریم در اغلب موارد آن چیزی نیست که قرار بوده باشد. نانمان چیزی شبیه نان است و خورشمان چیزی شبیه خورش. این را فقط به لحاظ مزه غذا نمی‏گویم، آن به اصطلاح کارشناسان تغذیه به لحاظ خواص و فواید و عوارض چنین نظری دارند.

آن چه می‏گوییم قرار بوده مایه تفاهم و تعامل باشد، ولی چون گفته هایمان چیزی شبیه به حرف زدن است، تنها چیزی که نصیبمان نمی‏شود، همین تفاهم است. بام تا شام در کوی و برزن بر سر یکدیگر نعره می کشیم و آخر سر جز مشتی لعن و ناله و نفرین، چیزی در چنته نداریم. دقت کرده‏اید که حتی بوق ماشین‏ها و جلوه در و دیوار جای کلماتمان را گرفته است؟

ماهیت بدلی‏ها همین است. ظاهرشان همان ظاهر اصلی است اما باطنی سوای آن باطن دارند، و حتی در بسیاری از اوقات باطنی متضاد و مخالف آن باطن اصلی در خود دارند. و این همان عمق فاجعه است. لابد شنیده‏اید که علمای دین فرموده‏اند، اذان باید در مساجد با صدای مؤذن حاضر باشد و اذان ضبط شده‏ی در آمده از رادیو و رایانه دردی را دوا نمی‏کند. واقعاً آیا شنیدن صدای قرآن از بلندگوهای رایانه و موبایل و ضبط صوت و … ربطی به شنیدن تلاوت زنده قرآن دارد؟

شاید برای علاقه‏مندان موسیقی این تفاوت آشکارتر باشد. حضور در یک کنسرت موسیقی کجا و شنیدن آن از هندزفری کجا؟ به گمان من شنیدن موسیقی غیر زنده به هر شکل، گوش دادن به بدل موسیقی است و نه موسیقی. شک ندارم که بدلی شنیدن یک موسیقی سنتی هم صدای تار را ضایع می‏کند و هم بهره ما را از شعر حضرت حافظ به صفر می‏رساند.

ما نه تنها بدلی غذا می‏خوریم و حرف بدلی می‏زنیم و به بدل موسیقی گوش می‏دهیم، بسیاری از روابطمان هم بدلی است.

فراوان سراغ دارم رابطه میان پدر و پسری را که جز ظاهری شناسنامه‏ای چیزی از پدری و پسری با خود ندارد. شما نيز لابد رابطه‌های میان مادران و دختران و یا (قلمم بشکسته) زنان و شوهران را از این دست فراوان دیده‏اید. خانواده‏هایی که بدل خانواده‏اند و جز جمع شدن زیر یک سقف (که همان ظاهر مانده برای بدل است) چیزی از خانواده را در خود ندارند.

اين بودن بدلي در مناسبات اجتماعي‌مان هم فراوان مصداق دارد. اگر مجال يافتم در شماره‌هاي بعد، در احوالات برخي از اين دستگاه‌ها و تشکيلاتي که کاملاً بدلي‌اند و بدلي خدمات مي‌دهند و بدلي نام گرفته‌اند برايتان به تفصيل خواهم ‌نوشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 8:51  توسط عبدالرضا  | 

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز                    چه توان کرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 19:20  توسط عبدالرضا 

 جنگ آغاز شده است... اني اعظکم بواحده... خدا کند اين بار فرياد علي بلند نشود بر مالک که مالک برگرد... اين سو پر از مکر است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 18:9  توسط عبدالرضا  | 

می نالم: خسته ام و کناری ام (یا رو به رویی ام) میگوید: تو کی خسته نیستی و من تنها جوابی که دارم این است که آدم گاهی خسته تر است ومن الان در آن گاهی هستم.

با خودم فکر میکنم شاید این همه در هم شدگی و غمزدگی از سر بی رغبتی و نارضایتی از نوع کاری است که گرفتار آنم و آیا دیگرانی که چون من پلاسیده نیستند از کاری که می کنند راضی اند وبه شغلشان دلخوش . و کدام از دوستانم  می تواند به من بگوید چگونه میتوانم با این همه نفرتی که از همه اشتغالاتم دارم ؛ راه به سلامت بروم و اینهمه مخ به در و دیوار نکوبم .

این چند خط که نوشتم از سر گریز از سیاسی نویسی بود که دارد خفه ام میکند این هوای سیاست زده دور و برم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 12:29  توسط عبدالرضا  | 

بدجوری سخت می گذرد، این روزها؛ به دو صد دلیل. یکی از آن دو صد، همین خفه خون گرفتن خودآزارانه است. شاید برای بسیاری، تنها شنیدن و یا دیدن و هیچ در تایید یا انکار دم برنیاوردن کار سختی نباشد اما برای بیچاره ای چون من که عادت کرده ام به هیچ چیز بی تفاوت نباشم، این دم برنیاوردن به زنده به گوری میماند.

این دوره انتخابات برای من تمرین خوبی برای خفقان گرفتن است. مشتی اراجیف بشنوی ، انبوهی ریاکاری ببینی و با خودت قرار گذاشته باشی که به رسم ریاضت نادیده و ناشنیده بگیری، کم از زنده به گوری نیست. دروغ گفتن ها و نقش بازی کردن ها و تمامی مقدسات مردمان را به بازی گرفتن ها ، چندان از در و دیوار اطرافم می بارد که زبان به کام دوختن بهترین و شاید شایسته ترین رسمی است که میتوانم به جای بیاورم. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 18:51  توسط عبدالرضا  | 

مستان سلامت می‌کنند          جان را غلامت می‌کنند
مستی ز جامت می‌کنند          مستان سلامت می‌کنند

غوغای روحانی نگر          سیلاب طوفانی نگر
خورشید ربانی نگر          مستان سلامت می‌کنند

آن میر غوغا را بگو          وان شور و سودا را بگو
وان سرو خضرا را بگو          مستان سلامت می‌کنند

ای آرزوی آرزو          این پرده را بردار ازو
من کس نمی‌دانم جز او          مستان سلامت می‌کنند

ای ابر خوش باران بیا          ای مستی یاران بیا
ای شاه طراران بیا          مستان سلامت می‌کنند

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 11:4  توسط عبدالرضا  |