در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز چه توان کرد...
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز چه توان کرد...
می نالم: خسته ام و کناری ام (یا رو به رویی ام) میگوید: تو کی خسته نیستی و من تنها جوابی که دارم این است که آدم گاهی خسته تر است ومن الان در آن گاهی هستم.
با خودم فکر میکنم شاید این همه در هم شدگی و غمزدگی از سر بی رغبتی و نارضایتی از نوع کاری است که گرفتار آنم و آیا دیگرانی که چون من پلاسیده نیستند از کاری که می کنند راضی اند وبه شغلشان دلخوش . و کدام از دوستانم می تواند به من بگوید چگونه میتوانم با این همه نفرتی که از همه اشتغالاتم دارم ؛ راه به سلامت بروم و اینهمه مخ به در و دیوار نکوبم .
این چند خط که نوشتم از سر گریز از سیاسی نویسی بود که دارد خفه ام میکند این هوای سیاست زده دور و برم.
بدجوری سخت می گذرد، این روزها؛ به دو صد دلیل. یکی از آن دو صد، همین خفه خون گرفتن خودآزارانه است. شاید برای بسیاری، تنها شنیدن و یا دیدن و هیچ در تایید یا انکار دم برنیاوردن کار سختی نباشد اما برای بیچاره ای چون من که عادت کرده ام به هیچ چیز بی تفاوت نباشم، این دم برنیاوردن به زنده به گوری میماند.
این دوره انتخابات برای من تمرین خوبی برای خفقان گرفتن است. مشتی اراجیف بشنوی ، انبوهی ریاکاری ببینی و با خودت قرار گذاشته باشی که به رسم ریاضت نادیده و ناشنیده بگیری، کم از زنده به گوری نیست. دروغ گفتن ها و نقش بازی کردن ها و تمامی مقدسات مردمان را به بازی گرفتن ها ، چندان از در و دیوار اطرافم می بارد که زبان به کام دوختن بهترین و شاید شایسته ترین رسمی است که میتوانم به جای بیاورم.
مستان سلامت میکنند جان را غلامت میکنند
مستی ز جامت میکنند مستان سلامت میکنند
غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر
خورشید ربانی نگر مستان سلامت میکنند
آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو
وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت میکنند
ای آرزوی آرزو این پرده را بردار ازو
من کس نمیدانم جز او مستان سلامت میکنند
ای ابر خوش باران بیا ای مستی یاران بیا
ای شاه طراران بیا مستان سلامت میکنند
مجروحم و مستم و عسس ميبردم \ مردي، مددي، اهل دلي، آيا نيست؟
شروع که کردم میخواستم انبوهی کلمات بنویسم اما نه حالی هست و نه مجالی ...
سرماست؛بپا که بی جهت یخ نکنی این سوزن زنگ خورده را نخ نکنی!